گشت وگذار آخر سال
اوایل اسفند دوست داشتنیه و هوا عاااالی فکر کنم خودتم متوجه شدی که هوا خیلی خوب شده آخه بعضی روزا میگی مامان بیا بریم پیاده روی و یا مامان بیا بریم فروشگاه خرید کنیم.
حاصل پیاده روی مادر و پسر
وقتی بخوایم بریم بیرون اول یه گشتی تو حیاط میزنی



اینجا هم گفتی دارم مثل دایی میرم سربازی مثلا داری رژه میری




پسرک عاشق حاجی فیروز محو تماشای اینا شده ولی دوست داره واقعیشو ببینه.توی کتاب قصه که واست قبلا خوندم شنیده بودی که حاجی فیروز نزدیک عید نوروز میاد و شعر میخونه.تا ما اسم عید میاریم میگی حاجی فیروز الان میاد؟



امسال یه کم زود ماهی خریدیم به خاطر ذوق و شوق تو.سه تا خریدیم یکیش همون شب مرد


این روزا هم که خیلی میریم بیرون واسه خرید وقتی بابا از ماشین پیاده می شه سریع میای جلو و کاری نیست که نکنی



یه روز که خاله اینا خونمون بودن با هم رفتیم باغ عفیف آباد که هوا هم عاااالی بود.
قسمت موزه که رفتیم این همه شمشیر و اسلحه و تفنگ از کوچیک گرفته تاااا خییییلی بزرگ واسه دوران زندیه.دریغ از یه نگاه تو بهشون.هییییچ علاقه ای نشون ندادی فقظ میگفتی کی میریم بیرون.خاله هم گفت مشخصه اصلا از این پسرای تفنگ دوست نیست وگرنه الان نباید از کناراینا تکون میخورد
فقط یه کم تانک که دیدی گفتی وااای چه بزرگه مامان اینا چیه.گفتم اسمش تانکه باهاش میجنگن از توی این لوله تیر میندازن بیرون بووووم منفجر میشه.نمیدونم چقد از حرفام و فهمیدی ولی خیلی خندیدی




با پیانو دوره زندیه هم عکس داری ببین
همچنین با اتاق میهمانان و پذیرایی


اینجا اشاره میکردی به پایین که اینا چیه آزیوون شده.منم هی میگفتم چیییی؟ تا آخر متوجه شدم منظور آویزونه




یه خورده استراحت

اینم یه عکس با دختر خاله جان تو اون دوران (زندیه)

یه کم هم دوپینگ کردی.عشقه بستنی هستی مثل خودم

و پسرک خسته ما به خواب شیرین میره



گشت وگذار آخر سال 
